متفکر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ فَ کِّ) [ ع. ] (اِفا.) اندیشمند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ فَ کِّ) [ ع. ] (اِفا.) اندیشمند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متفکر. [ م ُ ت َ ف َک ْ ک ِ ] (ع ص ) اندیشنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). اندیشه کننده و فکرکننده و تأمل کننده و باتدبیر و اندیشناک و دراندیشه . آن که بیندیشد. (ناظم الاطباء) : عاقل متفکر بود و مصلحت اندیش در مذهب عشق آی و زین جمله برستی . سعدی . ◄ مردم موقر و باثبات و سنگین . (ناظم الاطباء). ◄ مردم سراسیمه . (ناظم الاطباء). ◄ حیران و آشفته . (ناظم الاطباء). اندیشه ناک و آشفته و غمگین . ج، متفکرین .
مترادف و متضاد واژهدان
اندیشمند، اندیشهور، بافکر، فکور فهیم، خردمند، خردورز اندیشناک سردرگریبان، غمین، غمگین، دلمشغول
واژگان فارسی سره واژهدان
اندیشهگر (هد)، اندیشمند