متقارن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ رِ) [ ع. ] (اِفا.) پیوسته، متحد به هم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ رِ) [ ع. ] (اِفا.) پیوسته، متحد به هم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متقارن . [ م ُ ت َ رِ ] (ع ص ) پیوسته شده و متحد گشته به یکدیگر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). قرین شونده با هم . یار و یاور. ج، متقارنین . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به تقارن شود.
مترادف و متضاد واژهدان
قرین، قرینه یار، یاور (متضاد: نامتقارن) همزمان
فرهنگ طیفی واژهدان
قرینه، موزون، متناسب، همساز، سازوار، متناوب، ادواری، متوازن، متعادل، بهقاعده، مرتب، بهترتیب، متشابه، مشابه، شبیه، متساویالساقین، قرینه، همطراز، معادل، مساوی، برابر متقابل، همبسته سازگار، منطبق موازی متحدالشکل، متجانس، همگن مستقیم مزدوج ≠ مقارن، مصادف، همزمان