متقاعد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ تَ عِ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- قانع.<BR>۲- بازنشسته.<BR>۳- آمادة پذیرش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ تَ عِ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- قانع. ۲- بازنشسته. ۳- آماده پذیرش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متقاعد. [ م ُ ت َ ع ِ ] (ع ص ) فرهنگستان ایران «بازنشسته » را بجای این کلمه پذیرفته است . رجوع به واژه های نو فرهنگستان ایران و بازنشسته و بازنشستگی شود. - متقاعد شدن ؛ بازنشسته شدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ آن که پذیرفت گفته ای را که از پیش نمی پذیرفت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - متقاعد گشتن ؛ متقاعد شدن . پذیرفتن . قبول کردن سخنی را. قبول و باور کردن آنچه را که در اول نمی پذیرفت . پذیرفتن گفته ای را که قبلاً نمی پذیرفت به دلیلی که شنید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ◄ از کار کناره گرفتن . (فرهنگ فارسی معین ). - متقاعد گردیدن ؛ متقاعد گشتن . متقاعدشدن . از کار کناره گرفتن : و در آخر کار از این سپاهیگری متقاعد گشته و به گوشه ای ... نشسته . (ترجمه ٔ مجالس النفایس ص ٢٤٠، از فرهنگ فارسی معین ). آنها به سخنان آن خان مروت نشان متقاعد نگردیده زیاداصرار نمودند. (مجمل التواریخ گلستانه ص ٢٤٩). و رجوع به تقاعد و دیگر ترکیبهای آن شود. ◄ ساکن و بیحرکت و برقرار. ◄ هر آن که باز ایستد و دست بردارد و توقف کند و واماند. ◄ بازداشته شده و باز ایستاده شده . ◄ سپاهی معاف شده از پیوستن به سپاه . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
بازنشسته، خانهنشین، وظیفهبگیر، وظیفهخور (متضاد: شاغل، نامتقاعد) راضی، قانع، مجاب (متضاد: ناراضی)
واژگان فارسی سره واژهدان
کناره گیرنده، پاسخ یافته، باز نشسته