متکا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
متکا. [ م ُت ْ ت َ ] (ع اِ) (از «وک ء») تکیه گاه (غیاث ) (آنندراج ) (دهار). تکیه جای و تکیه گاه . (ناظم الاطباء). تکیه جای . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) . ج مُتَّکات . (اقرب الموارد). تکیه گاه . پشتی . آنچه بدو تکیه کنند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : از آسمان نخست برون تاخت قدر او هم عرش نطعش آمد و هم سدره متکا. خاقانی . آستانت گنبد سیمابگون را متکاست بنده ٔسیماب دل سیماب شد زین متکّا. خاقانی (چ سجادی ص ٢٢). مرا دان بر از هفت ده متکائی که در ظل آن متکا می گریزم . خاقانی . آنچنانکه یوسف صدیق را خواب بنمودی و گشتش متکا مرمرا لطف تو هم خوابی نمود آن دعای بی حدم بازی نبود. مولوی (مثنوی چ خاور ص ١٧٤، نیکلسن ج ٣ ص ١٣٤). ◄ در تداول فارسی، بالین . بالش . وساده . نهالی . نهالین . بالشت . بالشی چون استوانه ای از پر و جز آن انباشته که گاه خفتن زیر سرنهند. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا). مأخوذ ازتازی، بالش مستطیل و مدور آکنده از پر مرغ و جز آن که در هنگام خواب زیر سرگذارند و بر آن نیز تکیه کنند و گرد بالش یا گرد بالین نیز گویند. (ناظم الاطباء) : متکا در گله با سندلی این معنی گفت که تویی بقچه کش و تکیه بمن دارد یار. نظام قاری (دیوان البسه ص ١٣). کمر حجت است قاری را عوض متکاست با دیوار. نظام قاری (دیوان البسه ص ٣٠). بر هر تنی است جودش همچون لباس شامل طبعش بجود چون تن بر متکاست مایل . نظام قاری (دیوان البسه ص ٣١). - متکاء ریسمانی ؛ عبارت است از رسنی که از ریسمان پنبه یا پشم بافند و درویشان در وقت مراقبه گرداگرد هر دو زانو بکشند. آن را کمند وحدت نیز گویند. (غیاث ) (آنندراج ).