مثقب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ ثَ قَّ) [ ع. ] (اِمف.) سوراخ کرده شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ ثَ قِّ) [ ع. ] (اِفا.) سوراخ کننده ؛ ج. مثقبین.
(مِ قَ) [ ع. ] (اِ.) مته و هر چیزی که سوراخ کند.
(مُ ثَ قَّ) [ ع. ] (اِمف.) سوراخ کرده شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مثقب . [ م ِ ق َ ] (ع اِ) برمه . (دهار) (زمخشری ). برما. (منتهی الارب ). آنچه بدان در چیزی سوراخ کنند به هندی بر ما گویند، این صیغه ٔ اسم آلت است از ثقب به معنی سوراخ کردن . ج، مثاقب . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). برما. برماه . برماهه . برمای . گردبر. گرده بر. بیرم . مته . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : به تیشه ٔ پدر و مثقب و کمانه و مقل به خرط مهره ٔ گردون و پرده ٔ دولاب . خاقانی . نهالش دیده را مسمار و مثقب نباتش پای را پیکان و خنجر. مجد همگر. و رجوع به مته شود. ◄ (ص ) مرد رسا و ثاقب رای . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): رجل مثقب ؛ مرد نافذرأی . ◄ دانای زیرک . (از ذیل اقرب الموارد).
مثقب . [ م ِ ق َ ] (اِخ ) راه عراق از کوفه تا مکه . (از منتهی الارب ). راهی است بین مکه و کوفه . (از معجم البلدان ).
مثقب . [ م ِ ق َ] (اِخ ) راهی است میان شام و کوفه . (از منتهی الارب ). طریقی است بین یمامه و کوفه . (از معجم البلدان ).