مجال یافتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجال یافتن . [ م َ ت َ ] (مص مرکب ) فرصت یافتن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). میدان یافتن . جولانگاه یافتن : اول آنکه در سخن مجال تصرف یافتند. (کلیله و دمنه ). شبهت نکرد که دشمنی تقبیح صورتی کرده است یا حاسدی مجال فسادی یافته است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ شعار ص ٣٣٠). تو نیکو روش باش تا بد سگال به نقص تو گفتن نیابد مجال . (گلستان ). مجال سخن تا نیابی مگوی چو میدان نبینی نگه دار گوی . سعدی . فراق دوست چنان سخت نیست بر دل من که دشمنان که به فرصت بیافتند مجال . سعدی . علی الخصوص که سعدی مجال مدح تو یافت حقیقتی است که ذکرش مع الزمان ماند. سعدی . افتاده در زبان خلایق حدیث من با توبه یک حدیث مجالی نیافته . سعدی . من نمی یابم مجال ای دوستان گرچه او دارد جمالی بس جمیل . حافظ.