مجبور کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجبور کردن . [ م َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ناگزیر کردن . داشتن به ... واداشتن به . به ستم داشتن بر کاری . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
فرهنگ طیفی واژهدان
وادار کردن، واداشتن، برآن داشتن، ناچار کردن، تحمیل کردن، آوار کسی شدن، بار کردن، چیزی بار کسی کردن، چیزی بهناف کسی بستن، اجبار کردن کاری بهکسی، ناگزیر کردن، انگیختن، نظر خود را اعمال کردن، اعمالنفوذ کردن، زور بهکار بردن، امر کردن، مکلف کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
واداشتن، وادار کردن، ناگزیرکردن، زورآورشدن، زور آور شدن