مجدر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجدر. [ م ُ ج َدْ دَ ] (ع ص ) آبله زده . (دهار). آبله برآمده . (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). چیچک برآورده . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). چیچک برآورده و آنکه آبله در آبله داشته باشد. (آنندراج ). آبله رو. آبله نشان . آبله ناک . آبله دار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ دارای نقش و شکل آبله : خاک درت از سجده ٔ احرار مجدر تا سجده برد هیچ شمن هیچ صنم را. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج ١ ص ٢٨). از اشکشان چو سیب گذرها منقطش و ز بوسه چون ترنج حجرها مجدرش . خاقانی . بر این سیاقت و هیأت چون حضرت با شکوه و هیبت او را که مجدر شفاه و معفر جباه شاهان نامدار است مطالعت افتاد. (جهانگشای جوینی ). ◄ مجازاً به معنی منقش، این صیغه ٔ اسم مفعول است از تجدیر مأخوذ از جَدَر که به معنی نشان گزیدن شتر که بر گردن شتر و خر باشد. (غیاث ) (آنندراج ).
مجدر. [ م ُ دَ ] (ع ص ) زمین جدرناک و آن گیاهی است که در ریگ روید. (آنندراج ) (از منتهی الارب ). جایی که در آن گیاه جدر فراوان باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ جایی که در آن مردمان را چیچک فرا گیرد. (ناظم الاطباء).
مجدر. [ م َ دَ ] (اِخ ) دهی از دهستان گیوی است که در بخش سنجید شهرستان هروآباد واقع است و ٦٦٩ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).