مجد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجد. [ م َ ] (ع مص ) به بزرگواری غلبه کردن . (المصادر زوزنی ). کسی را غلبه کردن به شرف . (تاج المصادر بیهقی ). چیره شدن بر کسی در مجد و بزرگی . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). ◄ بزرگوارشدن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ) (غیاث ) (از اقرب الموارد). بزرگوار و گرامی گردیدن . مجادة. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ◄ در چراگاه بسیار گیاه افتادن شتران و به سیری و فراخی رسیدن . مجود. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ چهار پای را علف تمام دادن . (تاج المصادر بیهقی ). علف دادن ستور را تا فربه شود. (المصادر زوزنی ). سیر خورانیدن شتران را یا پر شکم یا نیم شکم علف دادن آنها را. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). سیر خورانیدن شتر را از علف . (ناظم الاطباء).
مجد. [ م َ ] (ع اِمص ) بزرگی و بزرگواری و جوانمردی و ابن السکیت گوید شرف و مجد؛ در پدران است و گویند: رجل شریف ماجد، یعنی مردی که پدران او در شرف متقدمند و حسب و کرم در مرد است اگر چه پدران او دارای مجد و شرف نباشند. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). عز و رفعت . (اقرب الموارد). بزرگی و بزرگواری و جلال و سرفرازی و عزت و شکوه و عظمت . (ناظم الاطباء). بزرگی . (غیاث ). شرف . سُؤدَد. سیادت . جوانمردی . شرف واسع. بزرگی . بزرگواری . بزرگی و کرم و جوانمردی در پدران . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : امیرا خانه ٔ مجد و مروت ز عقل و عدل تو بنیاد دارد. امیرمعزی . ای وزارت را جلال و آفرینش را کمال ای جهان را صدر و دین را مجد و دنیا را مجیر. انوری . اقضی القضات حجةالاسلام زین دین کاثار مجد او چو ابد باد مستدام . خاقانی . در ازل آن کعبه بود قبله ٔ دین هدی تا ابد این کعبه بادقبله ٔ مجد و سنا. خاقانی . ز آن سوی فلک به دیده ٔ وهم مجدت نگرم سنات جویم . خاقانی . به افشین که مقر عز و مثابه ٔ مجد او بود رسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٤١). دین را سور و یا خود سوار است و ملک را مرخ و یا عفار و عزت را رکن و یا غرار و مجد را نور یا عرار. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٤٣). - زید مجده (جمله ٔ دعایی ) ؛ افزون باد بزرگواری و جلال او. (ناظم الاطباء). - صاحب مجد ؛ باشکوه و بزرگوار و با جلال . (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) در بیت زیر از خاقانی در معنی وصفی بکار رفته یعنی بزرگوار و مجید : خود مدیحت را به گفت او کجا باشد نیاز مصحف مجد از پر طاوس کی گیرد بها. خاقانی .
مجد. [ م ُ ج ِدد ] (ع ص ) کوشش کننده در کار. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از غیاث ). کوشنده . کوشا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : در قمع اهل الحاد مجد و متشمر.(ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٩٨). او را گفت ازشرق تا غرب زیر فرمان تو خواهد بود، کار را مجد و مجتهد باش و پاس مردم دار. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ ص ٤٢). بدین سبب اهالی شهر در کار مجدتر شدند و برمقاومت و مبارزت صبورتر گشتند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ص ١٠٠). ◄ به درستی کاری را کننده . (ناظم الاطباء). ◄ نوکننده . (آنندراج ) (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ رونده بر زمین جدد، و جدد به معنی زمین هموار و درشت است .(از آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).