مجرح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجرح . [ م ُ ج َرْ رِ ] (ع ص ) خسته کننده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). کسی که به شدت و سختی مجروح می کند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مجرح . [ م ُ ج َرْ رَ ] (ع ص ) شهادت ردکرده شده . (فرهنگ نظام ). ◄ بسیار زخمی کرده شده . (فرهنگ نظام ). ◄ (اِ) قسمی از نقش بریدگی بر کنار پارچه . (فرهنگ نظام ) : التفات ار به مجرح نکند دارایی پادشاهی است چو دارا ز گدا دارد عار. نظام قاری (دیوان البسه ص ١٤). نبود شرب مجرح که بود زیرافکن زمانه طرح نهالی نه این زمان انداخت . نظام قاری (دیوان البسه ص ٤٢). مجرح بدش اختجی با دوال که همراه گردد به وقت رحال . نظام قاری (دیوان البسه ص ٨٥). نیست جز دال مجرح به ضمیرم نقشی چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم . نظام قاری (دیوان البسه ص ٩٣). بر نهالی ّ مجرح دوش غلطان بوده ام تا سحر با جامه خواب افتان و خیزان بوده ام . نظامی قاری (دیوان البسه ص ٩٧). در خوابگاهی او را زیربالا افکن مجرح دال سرخ بیرون کشیدند. (نظام قاری، دیوان البسه ص ١٤١).