مجرد شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجرد شدن . [ م ُ ج َرْ رَش ُ دَ ] (مص مرکب ) تنها شدن . یگانه و منفرد شدن . جدا شدن از کسی یا چیزی . منقطع و دور شدن : وین جان کجا شود چو مجرد شد وین جا گذاشت این تن رسوا را. ناصرخسرو. دانی که جز اینجای هست جایش روحی که مجرد شده ست از اندام . ناصرخسرو. آنگه که مجرد شوی نیاید از تو نه تولا و نه تبرا. ناصرخسرو. عادت خورشید گیر فرد و مجرد شدن چند بکردار ماه خیل وحشم داشتن . خاقانی . گر چه پذیرنده ٔهر حد شدی از همه چون هیچ مجرد شدی . نظامی . گر چه مجرد شوی از هر کسی بر سر آن نیز نمانی بسی . نظامی . چون الف گر تو مجرد می شوی اندرین ره مرد مفرد می شوی . مولوی . ◄ برکشیده شدن از نیام . بیرون آمدن شمشیر از غلاف . برهنه شدن شمشیر : چو تیغ شاه مجرد شود به گاه وغا ز وهم هیبت او در وغا بلرزد سر. مسعودسعد.