مجیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ) [ ع. ] (اِفا.) اجابت کننده، پاسخ دهنده، قبول کننده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ) [ ع. ] (اِفا.) اجابت کننده، پاسخ دهنده، قبول کننده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مجیب . [ م ُ ج َی ْ ی َ ] (ع ص ) آن اصطرلاب که بر ظهر آن جیب درجات نقش کرده باشند: اصطرلاب مجیب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مجیب . [ م ُ ج َی ْ ی ِ ] (ع ص ) گریبان کننده پیراهن را. (آنندراج ). کسی که گریبان می کند و جَیب می سازد پیراهن را. (ناظم الاطباء). و رجوع به تجییب شود.
مجیب . [ م ُ ] (ع ص ) جواب دهنده . (غیاث ) (آنندراج ). پاسخ دهنده . (ناظم الاطباء). پاسخ گوی . پاسخ کننده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : بلبل همی بخواند در شاخسار بید سار از درخت سرو مر او را شده مجیب . رودکی . و هریکی از افاضل اسلام آن را جوابی انشا کردند و از آن مجیبان یکی قفال شاشی بود. (تاریخ بیهق ص ١٦٣). ◄ قبول کننده دعای کسی را. (از منتهی الارب ). قبول کننده . (آنندراج ) (غیاث ). قبول کننده ٔ دعا. (ناظم الاطباء). برآرنده . رواکننده ٔ مسئلت ها. اجابت کننده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : هو انشأکم من الارض و استعمرکم فیها فاستغفروه ثم توبوا الیه ان ربی قریب مجیب . (قرآن ٦١/١١). و لقد ناد̍ی̍نا نوح فلنعم المجیبون . (قرآن ٧٥/٣٧). ایزد دعای سوختگان را بود مجیب پس چون دعای دشمن تو نیست مستجاب . امیرمعزی (از امثال و حکم ). فروماندگان را به رحمت قریب تضرع کنان رابه دعوت مجیب . سعدی (بوستان ). - مجیب الدعوات ؛ برآرنده ٔ خواهشها. برآرنده ٔحاجات . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به همین ماده شود. ◄ مطیع و رام . (ناظم الاطباء) (ازفرهنگ جانسون ). ◄ پستان به آسانی شیر دهنده . (ناظم الاطباء). صفت است پستان را یعنی آن که آسان توان دوشید. آن که بسیار شیر دهد. (یادداشت به خطمرحوم دهخدا). ◄ شکمی که به آسانی و نرمی عمل کند. (ناظم الاطباء). مقابل عاصی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : و اگر طبع مجیب باشد تدبیر اسهال نباید کرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت ایضاً). و آنجا که اندر اول بیماری مجیب نباشد نخست روده ها را به حقنه از آب چکندر و اندکی بوره پاک کنند.(ذخیره ٔ خوارزمشاهی، یادداشت ایضاً). ◄ (اصطلاح فن جدل ) رجوع به جدل در همین لغت نامه شود.
فرهنگ نامهای فارسی
نام فارسی