محاص
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محاص . [ م َ ] (ع مص ) حَیص . حَیصَة. حیوص . مَحیص . حیصان . به یک سوی شدن از چیزی (یا درحق دوستان «حاصوا» گویند و در حق دشمنان «انهزموا»). (از منتهی الارب ). بگردیدن . (تاج المصادر بیهقی ).
محاص . [ م َح ْ حا ] (ع ص ) درخشان از برق . ◄ سراب . ◄ الدویةالمحاص ؛ دشت که درآن بکوشش تمام راه روند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
محاص . [ م ُ حاص ص ] (ع ص ) بهره بهره کننده چیزی را میان خودشان . (از منتهی الارب ). کسی که بهره میکند چیزی را با دیگری . ◄ آن که میگیرد حصه و بهره ٔ خود را. (ناظم الاطباء).