محتدم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محتدم . [ م ُ ت َ دِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از احتدام . رجوع به احتدام شود. ◄ یوم محتدم ؛ روزی سخت گرم . (آنندراج ). خرجت فی نهار من القیظ محتدم .(از اقرب الموارد). ج، محتدمات ودیقه ٔ تابستان محتدم بود و چاهها مطموم و راهها مطموس و طریق اختیار متعذر. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٩٤). ◄ دم محتدم ؛ خونی سخت سرخ گشته . (یادداشت مرحوم دهخدا). خون بسیار بسیار سرخ که مایل به سیاهی شود. (آنندراج ).