محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در ظل همائی که بر او میل جهانی است مرغان اولیالاجنحه را خوش طیرا نیست در حسرت آن طایر بیبال و پر ما خوش دل شکن آهنگی و دل گاه فغانیست پر گرم مرانای بت سر کش که به راهت در هر قدم افتاده ز پا سوخته جا نیست برتاب عنان خود ازین راه که رد پی دیوانه بیدهشت گیرنده عنانیست مستغرق وصل است کسی از تو که او را از وصل و فراق تو نه سود و نه زیانیست تمییز من و غیر حوالت به نظر کن کاندر رخ هر عاشقی از عشق نشانیست گو قهر به اغیار مکن بهر دل ما آن شوخ که در هر غضبش لطف نهانیست آهسته خدنگی زد و از سینه گذر کرد جنبش این تیر چه پرزور کمانیست طرز سخن محتشم از غیر مجوئید کاین لهجه خاصی است که مخصوص زمانی است