محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
درهم است آن بت طناز نمیدانم چیست ملتفت نیست به من باز نمیدانم چیست بودی بندهنواز آن مه و امروز از ناز کرده قانون دگر ساز نمیدانم چیست گوشه چشم به من دارد و مخصوصان را میکند سوی خود آواز نمیدانم چیست صد ره افتاده نگاهش به غلط جانب من این نگاه غلط انداز نمیدانم چیست من گمان زد به گنه و آن بت بدخو کرده با حریفان جدل آغاز نمیدانم چیست راز در پرده و اهل غرض استاده خموش غرض از پوشش این راز نمیدانم چیست محتشم سر به گریبان حیل برده رقیب فکر آن شعبده پرداز نمیدانم چیست