محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جهان آرا شدی چون ماه و ننمودی به من خود را چو شمعای سیم تن زین غصه خواهم سوختن خود را بیا بر بام و با من یک سخن زان لعل نوشین کن که خواهم بر سر کوی تو کشتن بیسخن خود را من از دیوانگی تیغ زبان با چرخ خواهم زد تو عاقل باش و بر تیغ زبان من مزن خود را به من عهدی که در عهد از محبت بستهای مشکن به بد عهدی مگردان شهرهای پیمان شکن خود را در آغوش خیالت میطپم حالم چسان باشد اگر بینم در آغوش توای نازک بدن خود را ورم صد جامه بر تن چون کنم شبهای تنهائی تصور با تو در یک بسترای گل پیرهن خود را کنم چون محتشم طوطی زبانیها اگر بینم بگرد شکرستان توای شیرین دهن خود را