محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۵۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای لبت زنده کرده نام مسیح به روان بخشی کلام فصیح چهرهای داری از شراب صبوح همچو خورشید نیمروز صبیح هرچه میخواهی از جفا میکن که صبیحی و نیست از تو قبیح از شکر خوشترست و شیرینتر سخن تلخ از آن لبان ملیح دیشبت به رکنابه بود مدار کردهای امشب آن کنابه صریح از تو مائیم خسته و بیمار دگران جمله سالمند و صحیح آن صنم میزند خدنگ جفا محتشم دست و پا چو صید ذبیح