محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چو یار تیغ ستیز از نیام کین بدر آرد زمانه دست تعدی ز آستین بدر آرد زند چو غمزه و خویش را به لشگر دلها کرشمه صد سپه فتنه از کمین بدر آرد اگر ز شعبده عشق گم شود دل خلقی چو بنگری سر از آن جعد عنبرین بدر آرد امین عشق گذارد نگین مهر چو بر دل ز خاک صبح جزا مهر آن زمین بدر آید پس از هزار محل جویمش جریده جویابم فلک ز رشگ نگهبانی از زمین به در آرد نهان به کس منشین و چنان مکن که جنونم گرفته دامنت از بزم عیش تن بدر آرد رسد نسیم گل پند محتشم به تو روزی که سبزه است سر از اوراق یاسمین بدر آرد