محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا اختیار خود به رقیب آن نگار داد ناچار ترک او دل بیاختیار داد تا او قرار داد که نبود جدا ز غیر غیرت میان ما به جدائی قرار داد من خود خراب از میحرمان شدم رقیب داد طرب به مجلس آن میگسار داد من بار راه هجر کشیدم جهان او غیر را به بارگه وصل بار داد من کلفت خمار کشیدم بناخوشی او غیر را ز وصل میخوش گوار داد آن پر خلاف وعده مرا بهر قتل نیز صد انتظار داد ازین انتظار داد گو محتشم به خواب عدم رو که دیگری پاس درش بدیده شب زندهدار داد