محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۸۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن پری بگذشت و سوی ما نگاهی هم نکرد کشت در ره بیگناهی را و آهی هم نکرد صبر من کاندر عیار از هیچ کوهی کم نبود هم عیاری در هوای او نگاهی هم نکرد برق قهر او که گشت غیر را سالم گذاشت در ریاض ما مدارا با گیاهی هم نکرد بر سر من بود ازو سودای لطف دائمی او سرافرازم به لطف گاه گاهی هم نکرد سر گران گشت از میو بر خوابگاه سر بماند وز سردوش اسیران تکیه گاهی هم نکرد دل که کرد از قبله در محراب ابروی تو رو از سر بیداد گویا عذر خواهی هم نکرد محتشم زلفش به من سر در نیارد از غرور ترک ناز و سرکشی با من سیاهی هم نکرد