محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۲۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بلا به من که ندارم غم بقا چکند کسی که دم ز فنا زد باو بلا چکند نشانده بر سر من بهر قتل خلقی را من ایستاده که آن شوخ بیوفا چکند به قتل ما شده گرم و کشیده تیغ چو آب میان آتش و آبیم تا خدا چکند کشی به جورم و گوئی که خونبهای تو چیست شهید خنجر تو با جان مبتلا چکند به دست عشق تو دادم دل و نمیدانم که داغ هجر تو با جان مبتلا چکند چو آشنای تو شد دل ز من برید آری تو را کسی که به دست آورد مرا چکند دوای عشق تو صبر است و محتشم را نیست تو خود بگو که به این درد بیدوا چکند