محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۲۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عجب که دولت من بیبقائیی نکند بهانه جوی من از من جداییی نکند ز دادخواه پرست آن گذر عجب کامروز برون نیاید و تیغ آزماییی نکند چه دلخوشی بودم زان مسیح دم که مرا هلاک بیند و معجز نماییی نکند برش ادا نکنم مدعای خود هرگز که مدعی ز حسد بد اداییی نکند زمان وصل حبیب از پی هلاک رقیب خوش است عمر اگر بیوفائیی نکند نشان دهم به سگش غایبانه مردم را که با رقیب به سهو آشنائیی نکند چنین که گشته ز میذوق بخش ساقی دور عجب که محتشم از وی گداییی نکند