محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به افسون محو کردی شکوههای بیکرانم را بهرنوعی که بودای نوش لب بسی زبانم را به نیکی میبری نامم ولی چندان بدی با من که گم میخواهی از روی زمین نام و نشانم را به این خوش دل توان بودن که بهر مصلحت با من نمائی دوستی و دوست داری دشمنانم را گمانم بود کاخر آشنائی بر طرف سازی شدی بیگانه خوش تا یقین کردی گمانم را چو رنجانید یاران را به جان نتوان نشست ایمن خبر کنای صبا زین نکته باری نکته دانم را چو بلبل زان نکردم باز میل گلشن کویت که چون رفتم به زاغان دادیای گل آشیانم را اگر فرمان برد دل محتشم من بعد باخوبان من و بیگانگی کین آشنائی سوخت جانم را