محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۵۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن که اشگم از پیش منزل به منزل میرود وه که با من وعده میفرمود و با دل میرود اشگم از بیدست و پائی در پی این دل شکار بر زمین غلطان چو مرغ نیم به سمل میرود حال مستعجل وصالی چون بود کاندر وداع تا گشاید چشمتر بیند که محمل میرود با وجود آن که ضبط گریه خود میکنم ناقهاش از اشک من تا سینه در گل میرود نوگلی کازارش از جنبیدن باد صباست آه کز آه من آزرده غافل میرود محتشم بهر نگاه آخرین در زیر تیغ میکند عجزی که خون از چشم قاتل میرود