محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۸۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قاصد رساند مژده که جانان ما رسید ای درد وای بر تو که درمان ما رسید خوش وداع دیده کنای اشک کز سفر سیلاب بند دیده گریان ما رسید زین پس به سوزای تب غم کز دیار وصل تسکین ده حرارت هجران ما رسید ای کنج غم تو کنج دگر اختیار کن کاباد ساز کلبه ویران ما رسید ای مژده بر تو مژده به بازار شوق بر کان نورسیده میوه بستان ما رسید روی غریب ساختیای داغ دل که زود مرهم نه جراحت پنهان ما رسید تابی عجب ز دست فلک خورد محتشم دست فراق چون به گریبان ما رسید