محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۹۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دانم اگر از دلبری قانع به جانیای پسر داد سبک دستی دهم در سر فشانیای پسر رسم وفا بنیاد کن آوارهای را یاد کن درماندهای را شاد کن تا در نمانیای پسر بر خاکساران بیخبر مستانه بر رخش جفا در شاه راه دلبری خوش میدوانیای پسر حسنت همی گوید که هان خوش جهانی را به کس هیچت نمیگوید که هی نی جوانیای پسر با صد شکایت پیش تو چون آیم اندر یک سخن بندی زبانم گویا جادو زبانیای پسر دیشب سبکدستی تو را میداد گستاخانه می کامروز از آن لایعقلی بر سر گرانیای پسر دیوان شعر محتشم پر آتش است از حرف جور غافل مشو از سوز او روزی بخوانیای پسر