محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز عنبر آتش حسنت نکرده دود هنوز محل رخ ز میافروختن نبود هنوز به گرد مشگ نیالوده دامن رخسار به باده بود لب آلودن تو زود هنوز که شد به میسبب آلایش وجود تو را نیامده گنهی از تو در وجود هنوز نموده رشحهکشیها نهالت از میناب نکرده در چمن سرکشی نمود هنوز لبت که دوش برو کاسه بوسه زده است بود بدیده باریک بین کبود هنوز ز پند محتشم افسوس کز طبیعت تو که کاست نشاء ذوق میو فزود هنوز