محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مردم و بر دل من باز غم یار هنوز جان سبک رفت و من از عشق گران بار هنوز حال من زار و به بالین رقیب آمد یار من به این زاری و او بر سر آزار هنوز عشوهات سوخته جان من و جانسوز همان غمزهات ساخته کار من و در کار هنوز دل که دارد سر ز لف تو چو غافل مرغیست که بدام آمده و نیست خبر دار هنوز سرنهادند حریفان همه در راه صلاح سر من خاک ره خانه خمار هنوز چشم امید شد از فرقت دلدار سفید محتشم منتظر دولت دیدار هنوز