محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۳۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن شاه حسن بین و به تمکین نشستنش و آن خیرگی و طرف کله برشکستنش آن تیر غمزه پرکش و از منتظر کشی است موقوف صد کمان ز کمانخانه جستنش سروی است در برم که براندام نازنین ماند نشان ز بند قبا چست بستنش سر رشته رضا به دل غیر بسته یار اما چنان نبسته که به توان گسستنش باشد کمینه بازی آن طفل بر دلم بر همزدن دو چشم و به صد نیش خستنش صیدیست محتشم که به قیدی فتاده لیک مرگیست بیتکلف از آن قید رستنش