محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۵۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
روزی که گشت بر همه عالم نماز فرض شد ناز بر تو واجب و بر ما نیاز فرض تا در وجود آمدیای کعبه مراد شد سجده تو بر همه کس چون نماز فرض نتوان به هیچ وجه شمرد از بتان تو را باشد میان باطل و حق امتیاز فرض بنگر به عشق و بوالعجبیهای او کزو محمود را شده است سجود ایاز فرض بختم عجب اگر ننوازد که گشته است قتلم به جرم عشق به آن دلنواز فرض آمیزشی به درد کشانم نصیب باد کز تقوی و ورع شو دم احتراز فرض زان مرغ غمزه بیم دل محتشم نخاست گنجشک را بود حذر از شاهباز فرض