محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۸۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای روی تو از میارغوان رنگ دارد سمنت ز ارغوان رنگ در دور خط تو مینماید آیینه آفتاب در زنگ در سلسله تو همچون مجنون صد خسرو بیکلاه و اورنگ خواهم شومت دچار اما در خواب که دربرت کشم تنگ از غمزه پر فن تو پیداست کیفیت صلح و صورت جنگ صدر نگفسون در آن دو چشمست در هر رنگی هزار نیرنگ این دل که تو داریای غلط مهر نرم است چو موم و سخت چو نسنگ دل میشنو اندم در آن زلف نالیدن طایر شب آهنگ ای گل برهی مرو که خاری در دامن عصمتت زند چنگ یک لحظه به غیر اگر بیائی بگریزی ازو هزار فرسنگ در پای فتادنم ز کویت عذریست چو عذر محتشم لنگ