محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۲۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای هزارت چشم در هر گوشه سرگردان چشم آهوی چشم سیه مستان تو را قربان چشم دردمند از درد چشمت چشم بیماران ولی درد برچیدن ز چشمت جمله را درمان چشم خورد تا چشم تو چشمای نرگس باران اشگ شوخ چشمان را براند نرگس از بستان چشم تا دهد چشمم برای صحت چشمت زکوه نور چشم من پر از در کردهام دامان چشم چشم بر چشم من سرگشته افکن تا تو را بهر دفع چشم بد گردم بلاگردان چشم چشم بر چشم از رقیب محتشمپوشان که هست چشم بر چشم رقیب انداختن نقصان چشم