محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۴۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کو دل که محو نرگس جادو فنت شوم مستغرق نظاره مرد افکنت شوم چون گشتهای به دشمن ناموس خویش دوست اینست دوستی که به جغان دشمنت شوم از غیرتم برین که به من نیز این چنین بیقیدوار دوست شوی دشمنت شوم پا میکشد ز مزرع دل وصل خوشهچین تا غاقل از محافظت خرمنت شوم پیراهن تو قصد تو خواهد نمود اگر یک جامه وار دور ز پیراهنت شوم جان هر قدر که بایدتای دل قبول کن گر باقیآوری قدری من تنت شوم غافل نگردم از پی موری چو محتشم مامور اگر به ناظری خرمنت شوم