محتشم کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۵۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر رخ به قصد دل منه زلف دو تا را بیش از این در کشور خود سرمده خیل بلا را بیش از این صد ره شکستای رشک مه حسنت دل و دین را سیه برطرف مه طرف کله مشکن خدا را بیش از این دل کرده سازای نوش لب در وعده قانونی عجب گر داری آهنگ طرب بنواز ما را بیش از این نخل ترت در پیرهن چون نیکشر شد پرشکن محکم مبندای سیمتن بند قبا را بیش از این میدان ظلم از اشک ما شد جای لغزشهای پا جولان مده بهر خدا رخش جفا را بیش از این ای دل که میآمد روان تیرش ز قدرت بر نشان ترسم نداری در کمان تیر دعا را بیش از این پرسان ز حال محتشم هستی ولی بسیار کم پرسند ارباب کرم حال گدا را بیش از این