محتقن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محتقن . [ م ُ ت َ ق ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از احتقان . بازدارنده و نگاهدارنده . (از منتهی الارب ). ◄ کسی که گرفتار حبس البول شده باشد. (ناظم الاطباء). بیمار حقنه گیرنده از بند شدن بول . (از منتهی الارب ). ◄ جمعشونده . گردآینده (شیر، خون ). ◄ در اصطلاح پزشکی، نسجی که در آن خون بسیار جمع شده باشد. نسجی که خون بیشتری در آن مانده باشد و در نتیجه دچار ازدیاد حجم شده باشد. - محتقن شدن ؛ محتقن گردیدن . - محتقن گردیدن ؛ حبس شدن . در یکجا جمع شدن . محتقن شدن : اگر شاخ بادام بوستانی ببرند و موضع بریده ٔ او را به روغن بیالایند سالها بادامهای شاخ تلخ آید ازبهر آنکه روغن منافس آن را ببندد تا حرارت و بخارات اندرآن شاخ محتقن گردد و ثمر آن را تلخ گرداند. (قراضه ٔ طبیعیات ص ٤٩). - محتقن گشتن ؛ محتقن گردیدن .