محج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محج . [ م َ ](ع مص ) باز کردن گوشت . (از منتهی الارب ): محج اللحم محجاً. ◄ مالیدن رسن را تا نرم گردد: محج الحبل محجاً. ◄ دروغ گفتن . ◄ دروغ زدن . ◄ بسودن چیزی را به چیزی . ◄ برکنده بردن باد خاک را از زمین . (از منتهی الارب ): محجت الریح الارض . ◄ آرمیدن با زن . ◄ شیر خالص خورانیدن . (ناظم الاطباء).
محج . [ م ُ ح ِج ج ] (ع ص )کسی که فرستاده میشود به مکه ٔ معظمه برای حج . (ناظم الاطباء). ◄ به حج فرستنده . (آنندراج ).