محدود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محدود. [ م َ ] (اِخ ) نام رودی است در خاک عراق در نزدیکی انبار در جانب غربی آن که به دستور خیزران آن را حفر کردند و نامش مریان است و چون هرطایفه ای جهتی از آن را برای خویش حدی قرار داده است این نام به روی اطلاق کرده اند. (از معجم البلدان ).
محدود. [ م َ ] (ع ص ) از اطراف احاطه شده . پیدا کرده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). حد گذارده شده . اندازه کرده . متناهی . (یادداشت مرحوم دهخدا) : و عدد این رودهای صناعی نه محدود است که اندر آن به هر زمانی زیادت و نقصان افتد. (حدودالعالم چ دانشگاه ص ٣٨). ◄ معین . معلوم : و لکل امری فی الدنیا نفس معدود و اجل محدود. (تاریخ بیهقی چ مشهد ص ٢٥١). این جهان محدود و آن خود بیحد است نقش و صورت پیش آن معنی سد است . مولوی . هر چیز که محدود بود شکل پذیرد. قاآنی . ◄ اندک .کم : فلان درآمدی محدود دارد؛ کم درآمد است . ◄ که قوه ٔ بسط و تصرف در شنوده ها و دانسته ها ندارد. (منتهی الارب ). ◄ ممنوع از خیر و شر، و اصل معنای این لغت منع است . ◄ محروم . (اقرب الموارد). محروم از بخت و نیکی . (منتهی الارب ). بی روزی . (مهذب الاسماء). ◄ حدزده . (مهذب الاسماء) (آنندراج ). ◄ در اصطلاح نحویین اطلاق بر قسمی از ظرف موقت شود. مقابل مبهم . ◄ در اصطلاح نحویین اطلاق بر قسمی از مفعول مطلق موسوم به موقت گردد. مقابل مبهم . (از کشاف اصطلاحات الفنون ).