محراب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محراب . [ م ِ ] (ع اِ) برواره . (منتهی الارب ). بالاخانه و حجره ٔ بالای حجره . غرفه . (اقرب الموارد). خانه . (غیاث ). ◄ صدر مجلس . (ناظم الاطباء). پیشگاه . مقابل پایگاه . پیشگاه خانه . (از اقرب الموارد). صدر اطاق .پیشگاه مجلس و شریفترین موضع آن و فی الحدیث انه کان یکره المحاریب ؛ ای انه لم یحب ان یجلس فی صدرالمجلس و یرفع علی الناس . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). ◄ جای نشستن پادشاهان که از مردمان دورو ممتاز باشند. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ).مقصوره . شاه نشین . شریفترین جای نشیمن . (آنندراج ) (منتهی الارب ). شریف ترین جایگاه ملوک . (از اقرب الموارد). ج، محاریب . ◄ استادنگاه امام در مسجد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). جای امام در مسجد. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). جای امام در مزکت . (مهذب الاسماء). شریفترین جای در مسجد. (دهار). طاق درون مسجد که به طرف قبله باشد چون طاق مذکور آلت حرب شیطان است لهذا محراب نام کردند. (غیاث ). قبله . جایگاه امام در مسجد. (از اقرب الموارد). ج، محاریب : چو از زلف شب باز شد تابها فرومرد قندیل محرابها. منوچهری . و آنجا جاهای نماز و محرابها نیکو ساخته و خلقی از متصوفه همیشه آنجا مجاور باشند. (سفرنامه ٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ٣٣). اینچنین بی هوش بر محراب و منبر کی شدی گر ز چشم دل نه عامه جمله نابیناستی . ناصرخسرو (دیوان ص ٤٤١). اگر سگ به محراب اندر شود مر آن را بزرگی سگ نشمریم . ناصرخسرو. سپس یار بد نماز مکن که بخفته ست مار در محراب . ناصرخسرو. ابوالمظفر سلطان عالم ابراهیم که خسروان را درگاه او بود محراب . مسعودسعد. امید خلق به درگاه او روا گردد که خسروی را قبله است و ملک رامحراب . مسعودسعد. ز بس که از تو فغان میکنم به هر محراب ز سوز سینه چو آتشکده ست محرابم . خاقانی . دیده ٔ قبله چراغی چکند تاش محراب ز بدرالظلم است . خاقانی . در آن محراب کو رکن عراق است کمربند ستون انحراق است . نظامی . جنبش این مهد که محراب تست طفل صفت از پی خوشخواب تست . نظامی . فلک جز عشق محرابی ندارد جهان بی خاک عشق آبی ندارد. نظامی . گهی سجاده و محراب جستیم گهی رندی و قلاشی گزیدیم . عطار. کی دعای تو مستجاب شود که به یک روی در دو محرابی . سعدی . مرا روی تو محراب است در شهر مسلمانان وگر جنگ مغول باشد نگردانی ز محرابم . سعدی . نگه کرد قندیل و محراب دید بسوز از جگر ناله ای برکشید. سعدی . و پولاد انواع است ... بهترین آن بلارک شاهی باشد که جوهرش بزرگتر باشد و روی آن بیشتر شکل محرابها بود. (عرایس الجواهر ص ٢٣٦). - محراب ابرو ؛ خمیدگی ابرو. (یادداشت مرحوم دهخدا). - ◄ ابروی معشوق . - محراب اقصی ؛قبله ٔ مسجد اقصی : بگردانم ز بیت اﷲ قبله به بیت المقدس و محراب اقصی . خاقانی . خبث ما را بارگاه قدس دور افکنداز آنک خوک را محراب اقصی برنتابد بیش از این . خاقانی . رجوع به اقصی شود. - محراب شکربوزه (بوره ) ؛ کنایه از سنبوسه ٔ قندی است . (آنندراج ). ◄ قبله . جهت عبادت . آنجا که روی بدان عبادت کنند : به یک هفته بر پیش یزدان بدند مپندار کآتش پرستان بدند که آتش بدان گاه محراب بود پرستنده را دیده پر آب بود. فردوسی . ◄ این لفظ بر محل مقدس و هیکل دلالت مینمود که خدای تعالی مشیت خود را در آنجا برای بنی اسرائیل ظاهر میفرمود وگاهی از اوقات محراب قصد از تمام هیکل می باشد. (قاموس کتاب مقدس ). ◄ آتشدان . (بیرونی ). المجمرة. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ محل اجتماع و نشستن مردم . (از اقرب الموارد). ◄ مذبح . (منتهی الارب ). ◄ کاخ، عن ابی عمروبن العلاء قال : دخلت محراباً من محاریب حمیر، که مقصود شاعر کاخ و یا چیزی شبیه آن است . (از اقرب الموارد). بیشه . (منتهی الارب ). بیشه ٔ شیر. (اقرب الموارد). ج، محاریب . ◄ گردن ستور. (از منتهی الارب ). ج، محاریب . ◄ شیخک . صوفی . امام (در سبحه ). (یادداشت مرحوم دهخدا).
محراب . [ م ِ ] (ع ص ) محرب . (منتهی الارب ). مردی محراب ؛ مردی بسیار جنگ آور و دلیر. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
محراب . [ م ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ژاوه رود بخش دزاب شهرستان سنندج، واقع در ٤٣هزارگزی جنوب خاوری دزاب و ٢هزارگزی تنگی سربا. دارای ٥٠٠ تن سکنه . آب آن از چشمه و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).