محرز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ رَ) [ ع. ] (اِمف.) گرفته شده، به دست آورده شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ رَ) [ ع. ] (اِمف.) گرفته شده، به دست آورده شده.
(مُ رِ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- احراز کننده، گرد آورنده. ۲- پناهگاه دهنده، در حرز کننده. ۳- استوار کننده. ج. محرزین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محرز. [ م ُ رِ ] (اِخ ) ابومسکین کوفی اودی و بعضی حر گفته اند. از روات است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
محرز. [ م ُ رِ ] (اِخ ) ابن شهاب سعدی تمیمی از قدمای صحابه ٔ علی (ع ) متصف به شجاعت و اصابت رأی بود. پس از آنکه زیادبن ابیه وی را در کوفه دستگیر نمود به دست معاویه به قتل رسید (٥١ هَ . ق .) (از الاعلام زرکلی ).
محرز. [ م ُ رِ ] (اِخ ) ابن فضلةبن عبداﷲبن مرة غنمی . صحابی است . جنگ بدر را درک کرد و در جنگ خیبر به سال هفتم هجری کشته شد. (از الاعلام زرکلی ).
واژگان فارسی سره واژهدان
روشن، پابرجا، آشکار، استوار