محروم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محروم . [ م َ ] (ع ص ) بازداشته شده از خیر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بی نصیب . (ناظم الاطباء). بازداشته شده از خیر و نیکی و فایده . بی بهره . (دستورالاخوان ). ◄ منع کرده شده . ممنوع . بی بهره گردانیده شده .نامراد و بیکام . ناکام . (ناظم الاطباء) : دلخسته و محرومم و پیخسته و گمراه گریان به سپیده دم و نالان به سحرگاه . خسروانی . اما بازار فضل و ادب و شعر کاسدگونه می باشد و خداوندان این صنایع محروم . (تاریخ بیهقی ص ٢٧٧). و هر جانوری که در اینکارها اهمال نماید از استقامت معیشت محروم آید. (کلیله و دمنه ). آنجا که جهانی از تمتع آب و نان ... محروم شده باشند. (کلیله و دمنه ). اگر مواضع حقوق به امساک نامرعی دارد... به منزلت درویشی باشد از لذات دنیا محروم . (کلیله و دمنه ). گوید از دیدن حق محرومند مشتی آب و گل روزی خوارش . خاقانی . حیرانم از سپهر چه حیران که مست نیز محرومم از زمانه چه محروم خوار هم . خاقانی . مظلومم از زمانه و محرومم ازفلک ای بانو الغیاث که جای ترحم است . خاقانی . ندانید که اهل فضل همیشه محروم باشند. (گلستان سعدی ). - محروم داشتن از خیر و فایده ؛ بی نصیب و بی بهره کردن : لاف تو محروم میدارد ترا ترک آن پنداشت کن، در من درآ. مولوی . - محروم ساختن ؛ محروم داشتن .بی نصیب کردن : ترک حیوانی به حیوانات جان بخشیدن است خویش را محروم می سازی از این احسان چرا. صائب . - محروم شدن ؛ بازداشته شدن از خیر و فایده . بی نصیب شدن : ای دوست اگر نصیحتم می شنوی مگرای به راستی که محروم شوی . جمال الدین عبدالرزاق . کدام سایل از این موهبت شود محروم که همچو بحر محیط است بر جهان سایل . سعدی . و طایفه ای که فهم ایشان از ادراک علم عربیت قاصر و عاجز بود از فواید آن محروم و مأیوس می شدند. (تاریخ قم ص ٢). - محروم کردن ؛ محروم داشتن : حیات سعدی آن باشد که بر خاک درت میرد دری دیگر نمیدانم مکن محروم از این بابم . سعدی . دوستان را کجا کنی محروم تو که با دشمنان نظر داری . سعدی . ز سرو قد دلجویت مکن محروم چشمم را به این سرچشمه اش بنشان که خوش آبی روان دارد. حافظ. - محروم گذاردن ؛ محروم گذاشتن . محروم داشتن . بی نصیب کردن . بی بهره ساختن : مال مردی مسلمان جمله ببری و او را محروم بگذاری . (سیاست نامه ). - محروم گرداندن ؛ محروم گردانیدن . محروم داشتن . بی بهره ساختن . بی نصیب کردن : اگر به این قسم که خوردم وفا نکنم ... محروم گرداند مرا از عافیت . (تاریخ بیهقی ص ٣١٩). محروم نگرداند ترا از آن نعمت . (تاریخ بیهقی ص ٣١٤). دیگران خویش را محروم گردانیده اند. (تاریخ بخارا ص ٨٩). - محروم گردانیدن ؛ محروم گرداندن . محروم داشتن . بی بهره و نصیب ساختن : زر این ... بی انصاف برده است و مرا محروم گردانیده . (کلیله و دمنه ). - محروم گردیدن ؛ محروم گشتن . بی بهره و نصیب ماندن : بهیچوجه اهل سؤال و التماس از عطاء او محروم نگردند. (تاریخ قم ص ١٠). - محروم گشتن ؛ محروم گردیدن . محروم شدن : مستهان و خوار گشتند آن فریق گشته محروم از خود و شرط طریق . مولوی . چو خواهنده محروم گشت از دری چه غم گر شناسد در دیگری . سعدی . - محروم ماندن ؛ محروم شدن . بی بهره گشتن . بی نصیب شدن : وگر از خدمتت محروم ماندم بسوزم کلک و بشکافم انامل . منوچهری . و مردم از فواید آن محروم نمانند. (کلیله و دمنه ). دلخستگان را بی لب تریاکها بخشی ز لب محروم چون ماند ای عجب خاقانی از تریاک تو. خاقانی . نعمت از دنیا خورد عاقل نه غم جاهلان محروم مانده در ندم . مولوی . از خدا جوییم توفیق ادب بی ادب محروم ماند از لطف رب . مولوی . تا طبع ملول نشود و از دولت قبول محروم نماند. (گلستان سعدی ). از برکت درویشان محروم نماندم . (گلستان سعدی ). پدر گفت ای پسر به مجرد این خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحان بگردانیدن و در طلب عالم معصوم از فوائد علم محروم ماندن . (گلستان سعدی ). - محروم ماندن از ؛ بازماندن از... (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ ناامید. مأیوس . (ناظم الاطباء). - محروم گرداندن ؛ ناامید کردن : حرمان آن است که نیکخواهان را از خود محروم گرداند. (کلیله و دمنه ). بدینقدر گناه بندگان را از درگاه محروم نگردانند. (گلستان سعدی ). ◄ کم روزی . (ناظم الاطباء). بی روزی . (مهذب الاسماء). ◄ کسی که مال او نیفزاید. (منتهی الارب ). کسی که مال وی افزوده نشود. ◄ بدبخت . (ناظم الاطباء). بی بخت که کسب کردن نتواند. (از منتهی الارب ). بدبختی که کسب کردن نتواند. ◄ حرمت کرده شده . ◄ محترم . (ناظم الاطباء).