محزون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محزون . [ م َ ] (ع ص ) اندوهگین . (منتهی الارب ) (غیاث ) (ناظم الاطباء). غمنده . غمناک . اندوهگین . اندوهناک . مهموم . غمگین . غمین . غمگن . مغموم : هر آنچ از گردش این چرخ وارون رسد بر ما، نشاید بود محزون . ناصرخسرو. در کوی توخاطری ندیدم محزون زاهد از عقل شاد و عاشق ز جنون . خاقانی . - محزون شدن ؛ غمگین شدن . اندوهناک گشتن : باد فرومایگی وزید وزو صورت نیکی نژند و محزون شد. ناصرخسرو.