محشری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محشری . [ م َ ش َ ] (اِخ ) از ولایت نیشابور است و در سخنوری و سخن سنجی او را استاد ملانظیری همدانی دانسته اند و به گفته ٔ نصرآبادی در تذکره، پیش از تألیف تذکره به کهنسالی رسیده بوده است . بنابراین از شاعران اوایل عهد صفویه است . این بیت از اوست : یار چو تیغ کین کشد فرصتش از خداطلب عضو به عضو خویش را زخم جداجدا طلب . (تذکره ٔ نصرآبادی ص ٣٢٦).
محشری . [ م َ ش َ] (اِخ ) ملامحشری خوانساری . به گفته ٔ نصرآبادی در تذکره، مردی درویش و تهیدست اما زنده دل و شوخ طبع بوده و بهنگام تألیف تذکره حدود نود سال داشته است و بنابراین از شاعران اوایل دوره ٔ صفویه ٔ است . از اوست : روزی که آسمان به کسی کینه ور نبود دانش نبود و فضل نبود و هنر نبود روزی که قدر بیخردان می فروخت بخت شایستگی به کشور شاهان سمر نبود. و نیز از اوست : پیر چون گشتی مشو غمگین ز وضع روزگار میوه رنگین تر شود هر چند می ماند به بار. سینه کندم ز غمش کوه به فریاد آمد بیستون ناله برآورد که فرهاد آمد. (تذکره ٔ نصرآبادی ص ٣١٩).