محشور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محشور. [ م َ ] (ع ص ) مرد مطاع که مردمان به خدمت وی شتابند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
محشور. [م َ ] (ع ص ) حشر کرده شده . برانگیخته شده . (ناظم الاطباء). روز قیامت برانگیخته شده . (غیاث ) (آنندراج ). - محشور شدن ؛ حشر کرده شدن . - ◄ گرد آمدن . آمیزش یافتن . معاشر شدن . رفت و آمد پیدا کردن . گرد آمدن با کسی یا با کسانی در روز قیامت . - محشور کردن ؛ گرد آوردن (روز قیامت ). - ◄ جمع کردن . همنشین کردن : خدا او را با پیغمبر محشور کند. ◄ تیر بهم پیوسته پر. (منتهی الارب ).(ناظم الاطباء). ◄ گرد کرده و فراهم آورده . ◄ کلان و بزرگ . ◄ استوار. (ناظم الاطباء).