محصن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ حَ صِّ) [ ع. ] (اِفا.)<BR>۱- استوار گرداننده.<BR>۲- در حصن کننده.<BR>۳- گرداگرد شهر را برآورنده. ج. محصنین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ صَ) [ ع. ] (اِمف.) مردی که ازدواج کرده باشد، مرد زن دار. ج. محصنات.
(مِ صَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- قفل ۲- زنبیل.
(مُ حَ صِّ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- استوار گرداننده. ۲- در حصن کننده. ۳- گرداگرد شهر را برآورنده. ج. محصنین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محصن . [ م ُ ص َ ] (ع ص ) رجل محصن ؛ مرد پارسا. ◄ مرد زن گرفته و نکاح کرده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). مردی که زن کند. (آنندراج ). ◄ محفوظ و نگاه داشته شده . (ناظم الاطباء). ◄ در اصطلاح فقه شخص بالغ و عاقلی که زنی رابه عقد دائم تزویج کرده است : بر مرد رجم واجب آید اگر محصن بود. (ترجمه ٔ النهایه ج ١ ص ٢٢٢).
محصن . [ م ُ ح َص ْ ص َ ] (ع ص ) استوار. (از منتهی الارب ) : گفتم روم به مکه و جویم در آن حرم کنجی که سر به حصن محصن درآورم . خاقانی . در حصن کرده . (از منتهی الارب ). باحصن . محاطشده از دیوار. (ناظم الاطباء).
محصن . [ م ُ ح َص ْ ص ِ ] (ع ص ) استوارکننده . (از منتهی الارب ). کسی که استوار میکند. (ناظم الاطباء). ◄ کسی که گرداگرد چیزی دیوار میکشد.(از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ حافظ.نگهبان . ◄ پارسا. ◄ آنکه زن میگیرد و خود را پارسا نگه می دارد. (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
متاهل، پارسا، پرهیزگار (مرد) عفیف، پاکشلوار، پاک