محموم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) تب کرده، تب دار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) تب کرده، تب دار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محموم . [ م َ ] (ع ص ) تب گرفته . (مهذب الاسماء). تب دار. (یادداشت مرحوم دهخدا): خطی چون دستگاه کفشگران پریشان عبارتی چون هذیان محموم نامفهوم . (از نفثة المصدور زیدری ). چنان سوزم که خامانم نبینند نداند تندرست احوال محموم . سعدی . ◄ مقدر. تقدیرشده . (یادداشت مرحوم دهخدا).