محنق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محنق . [ م ُ ن ِ ] (ع ص )نعت فاعلی از احناق . باریک و لاغر شدگی خر از بسیاری گشنی . (منتهی الارب ). خر باریک و لاغر از بسیاری گشنی .(آنندراج ). خر لاغر و نزار شده از بس گشنی . ◄ بعیر محنق ؛ شتر لاغر و یا فربه . ج، محانیق ؛ یقال ابل محانیق . (ناظم الاطباء). اشتر اندک گوشت لاغر. (مهذب الاسماء). ◄ خشم آورنده . (ناظم الاطباء).
محنق . [ م ُ ن َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از احناق . پر از خشم و کینه . (ناظم الاطباء). سخت کینه گیرنده . (آنندراج ).