محنک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محنک . [ م ِ ن َ ] (ع اِ) رشته ٔ حنک بند. (منتهی الارب ). حناک . آنچه زنان فا زنخدان بندند. (مهذب الاسماء). ◄ لبیشه . لواشه . (منتهی الارب ). حناک .
محنک .[ م ُ ح َن ْ ن ِ ] (ع ص ) آزمایش کننده . (ناظم الاطباء).
محنک . [ م ُ ن َ ] (ع ص ) مرد استوارخرد به تجربه ها. مجرب . آزموده . مردی که آزمایش و تجربه در کارها وی را استوار کرده باشد. (ناظم الاطباء).