محکمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محکمی . [ م ُ ح َک ْ ک ِ ] (ص نسبی ) انتسابی است به محکمه که طایفه ای از خوارج باشند. (از انساب سمعانی ). رجوع به محکمه شود.
محکمی . [ م ُ ک َ ] (حامص ) حالت و چگونگی محکم . استواری . سختی . سفتی . بستگی . (ناظم الاطباء). حصانت . رصانت . رزانت . استحکام . (یادداشت مرحوم دهخدا) : بنگر به چه محکمی ببسته ست مر جان ترا بدین تن اندر. ناصرخسرو. بسا رخنه که اصل محکمی هاست بسا انده که در وی خرمی هاست . نظامی . میخ زرین و مرکز زمی است نام روئین دزش ز محکمی است . نظامی . از قلاع معبد که به مزید مناعت و محکمی مشهور است و وصف آن در کتب تواریخ مسطور و مذکور، قلعه ٔ فیروزکوه است . (ظفرنامه ٔ یزدی چ امیرکبیر ج ٢ ص ٤٠٧). رجوع به محکم شود.