محیا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
محیا. [ م ُ ح َی ْ یا ] (ع اِ) روی . (مهذب الاسماء). چهره . روی مردم . چهره ٔ انسان و غیر آن . (غیاث ). رخسار. صورت . رخ : اثر نماندز من بی شمایلت آری اَری ̍ مَآثِرَ مَحْیای َ مِن ْ مُحَیّاک ِ. حافظ. ◄ (ص )درود و سلام و تحیة فرستاده شده . (ناظم الاطباء). اسم مفعول از تحیة. (از معجم البلدان ).
محیا. [ م َح ْ ] (ع اِ) مَحیی ̍. مقابل ممات . حیات : سواء محیاهم و مماتهم ساء مایحکمون .(قرآن ٢١/٤٥). مقابل مرگ . زندگی . (آنندراج ). محیای و مماتی ؛ یعنی زندگانی من و مرگ من . (ناظم الاطباء). در محیا و ممات ؛ در زندگی و مرگ . ج، محایا. (منتهی الارب ). ◄ حیوة؛ زندگانی . (السامی ). زندگی و وقت یا جائی که زندگی می کنند. (ناظم الاطباء). مقابل موت و مرگ : قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی للّه رب العالمین . (قرآن ١٦٢/٦). اثر نماند ز من بی شمایلت آری اَری ̍ مَآثِرَ مَحْیای َ مِن ْ مُحَیّاک ِ. حافظ (دیوان ص ٣٢٤).